تبليغاتX
هيولاي عاشق درونم
دست نوشته

.

.

.

.

.

هزار تابلو

هزار راه

و

هزاران نيمكت

.....

بر خيلي ها نظر كردي و

در خيلي ها رفته اي و

بر خيلي ها نشسته اي به رفع خستگيه راه

........اما

هنوز آنها

منتظرند

كه دوباره

تو

ببيني و

بروي و

بنشيني به هر بهانه اي

....

من نيز

به ديدارت

به راه رفتنت

 و نشستنت در كنارم

نياز مند ترينم

...

بالابلند

به من نگاه كن

با من بيا

و در كنارم بنشين

اين آرامش من است

.....

وقتي نهال نازك دستانت

از عشق

خدا باشد

جمود هم منتظرند

و من نيز بي تاب تو

.....

تقديم به همانكه خود ميداند

عاشقي يعني چه؟

بوسه بر دستانش

آنچه دمادم ازلبهاي  من

 بردستان  او رواست

............

................

.......................

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

.
.
.
اينهمه عاشقانه براي دستانت مينويسم
 
اما
 
تو
 
تنها با يك نگاه عاشقانه
 
بال ميگشائي و
 
از من
 
عبور ميكني
 
و
 
تنها
 
يك نگاه ميكني
 
فقط يك نگاه
 
و يكبار
 
.......بال بر هم ميزني
 
 
بوي پرتقال فضاي اطاقم را
 
از حجمي سنگين
 
پر ميكند
 
......
 
اين همه ي داستان عشق من است
 
عشق من
+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

.

.

.

.

امشب مي خواهم از خود بنويسم

از طوفاني كه درونم جاريست

طوفاني  كه مي خروشد شب و روز

گاه و بي گاه

....در اين درياي دلم

.....

طوفاني را كه هيچ ناخدائي را

توان گذر از او نيست

مگر.... ناخداي عشق

.....

مهربانم

همه اين طوفان و رعد و خروش

از يك نگاه شور انگيز توست

.....

شيداي من

آنگاه كه دلم را ميهمان شوي به عشق

طوفان اين دريا

آرامشي خواهد يافت

 خدا گونه

آنگاه

زورق بر آب بيافكن و

بادبان بگشاي و

.زلف در باد 

.....

ناخداي عاشق درياي دلم كه باشي

طوفان از تو ميشود و آرامش نيز

.....

تقديم با عشق

به همانكه نهال نازك دستانش از عشق

.....خداست

.........

............

........

 

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

.

.

.

.

امروز و امشب شمس و قمر و روزگار گوریدن به همدیگه تا منو به زور از دهه ی چهارم بندازن توی دهه ی پنجم زندگیم..... میبینین؟ من هنوز قلبی جوان و عاشق دارم...هنوز با آوردن نامش شکوفه از دهانم میریزد و تنم عطر باهار نارنج تنش را میگیرد... میبینی سبزینه ی حیات عشق هنوز بر روی گونه هایم جاریست ... اما اینان چل چلی اش مینامند.... ذوقی که سر را به رسوائی میکشاند... من هنوز جوانترینم در عشق... زیرا یار اینگونه مرا می خواهد و بس........

معشوقه به سامان شد

تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد

تا باد چنین بادا

...........

دوستت دارم و نیک میدانی مرا

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

.....

.....

.....

.....

در عشق تو

 

سلطان جهانم....

 

آری!

 

.....

.....

.....

.....

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

.

.

.

.

اين بلور تن تو

مرا از عمق تاريكيه پيرامونم

به هر چه بيكرانه ي نور

فرا مي خواند

....

نازنينم

نور از تو روشنائي ميگيرد

....

چه سخاوتي دارد اين بلور تن تو

.....

ولبانت

ميان اينهمه نور

غنچه ي سرخيست

كه زوالش نيست /

شكوفا شدنش مي شود

زيباترين لبخند خلقت

 

 

 

......

از همان روز اول عاشقي

كار من

تنها روايت كردن توست

 

با كمينه ي سوادم

تنها از دل مينويسم

.......

در دلم هميشه از تو

غوغائي بر پاست

روايت يك غوغا سخت است بالابلند

و روايت يك باغ

پر از عطر باهار نارنج

مشكل

....

يارب كن آسان، آسان

اين مشكل من

....

تقديم به همانكه

نهال نازك دستانش از عشق

خداست......

روزي بر بازوان ستبر خويش

خدا گونه بلوريني خواهم داشت

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

اينهمه عاشقانه هاي من چيست؟
 
ميداني نازنينم
 
اينهمه شعر و بوسه
 
اينهمه عطر باهار نارنج
 
اينهمه خاطره چيست؟
 
ميداني بالابلند؟
 
اينهمه عاشقي هاي مكرر چيست؟
 
اينهمه دوست داشتنهاي من به تو چيست؟
 
اينهمه دلواپسي
 
صبوري ودرد
 
همه و همه
 
نيايش پروردگار است و بس
 
ميداني نازنينم
 
عاشقانه هاي من
 
همه تكرار اسم مقدس حق بود و هست
 
همه اسم اعظم اوست
 
تو هديه ي خدا هستي
 
....
 
مهربانم
 
اينهمه مهرورزيدنم به تو
 
چيزي جز نيايش حق نيست
 
اينگونه شكرش را به جاي مي آورم
 
به مهر
 
به عشق
 
اينگونه از عشق تو ميتوان
 
به عشق او رسيد
 
كه تنها او ميماند براي من و تو
 
و عشق ما ميشود
 
عشقي آسماني
 
در آسمان هشتم
 
در چشم تو
 
نگاه خدا
 
......
 
به همان كه
 
نهال نازك دستانش از عشق
 
خداست
 
براي هميشه هايش
 
پر از زمزمه
 
پر از نجوا
 
پر از دلتنگي
 
پر از بوي پرتقال
 
پر از حضور خدا
 
......
 
همه ی شعر هایم
 
بوی پرتقال گرفته از
 
حضور تو
+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

.

.

.

.

نازنينم

من

هزار دامادم

نه يك داماد

......

من هزار بوسه ي ناگرفته

هزار آغوش نداشته

و

هزار راز نهفته دارم

....

من

هزار دامادم

براي تو

هزار اشك نريخته

هزار قلب سوخته

و هزار گيسوي آشفته دارم

.....

مهربانم

در دل دريا يي ام

هزار حسرت ناگفته

هزار شوق نارسيده

و هزار كبوتر پر بريده دارم

......

بالا بلند

براي  يك لبخند تو

هزار چشم بينا

براي يك كلام تو

هزار گوش شنوا

و براي هر نوازش تو

هزار تن زخمي دارم

......

عروس هزار دامادم اگر باشي

به استقبال قدوم سبز تو

هزار شاخه گل

هزار فرش نقره فام

و هزار ابر باهاري دارم

.......

شاخه گل من

براي گوشهايت

هزار نجوا

براي چشم هايت

هزار باغ باهاري

و براي لبان سرخ تو

هزار بوسه دارم

.....

اين داماد

بر آستان تو

هزار سجده ي شكر

هزار غرور شكسته

و هزار كلام عاشقانه دارد

.......

عزيز ترينم

اين كوهستان هزار قله

يك سلام تو را

هزار پاسخ گرم

يك بو سه ات را

هزار ترانه

و يك همدلي را

هزار راه نرفته دارد

......

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

.

غم زمانه خورم يا فراق يار كشم؟

به طاقتي كه ندارم ، كدام بار كشم؟

.......

من

همان

هزار دامادم

اما

يك تن

بيش نيستم

پيش تو اين تن ندارد قيمتي

اين تن در آئينه ي تو

ضربدر هستي مي شود

....

تقديم به همانكه

نهال نازك دستانش

از عشق

.........خداست

+ نوشته شده در  87/03/16ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط آریا  | 

...

..

.

انتظار تو......

کوه را به لرزه

و................

آسمان را به غرش

و................

دریا را به طوفان

و................

دشت را پر از ترکهای عمیق

و................

دره را به خلائی طولا نی

و................

رود خانه را به خشکی

و................

جنگل را به زردی

و................

زمستان را به وحشتی عمیق

و................

چکاوک را در حسرت

و.................

زمین را به دلشوره می اندازد

........

و خدا را.......

در آن بالا ها

گرم خلقت میکند

.

.

.

اما من.........................

در شیرینیه انتظار تو

لبخند میزنم و

منتظر میمانم

.

انتظار تو همه چیز است برای من

چون تو می آیی

آغوش تو بی نظیر است

.

.

.

.

بهار می آید

.

.

.

...

.......

همین امشب

امشب عاشقی

همینجا

بر سر کوه فوجی

در اعماق دریای اژه

در عمق دره ی توچال

در بستر رود نیل

در سرمای همیشگیه سیبری

در قلب گرم و سرخم

در چشم منتظرم

انتظارتو................

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط آریا  | 

.

.

.

هیولای عاشق درونم را

 

فرشته ای

 

با بالهای نقره ای

 

و تنی چون حریر

 

و دستانی چون ابرها

 

بی دریغ

 

و بی واخواست

 

نوازش میکند

 

به مهر

 

به عشق

 

به دوستی

 

....

 

هزار بوسه بر دستانش

 

همان که از عشق

 

خداست

 

......

.

.

.

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط آریا  |